|
من تنها ترینم... من عا شق ترینم...من...
در این تنها یی٫در این سکوت شلوغ تنهایی٫من در خلوتش گم شد
او مرا در این خلوت رها کرد و رفت...
او آمد و مرا با دوست با خود همراه نکرد٫
او مرا در سبزترین خاطره ها نگاشت و خود با سردترین نسیم رفت...
او گفته بود تو را می نگارم و خود به نظاره ی تو به نظاره ی زیبایی تو
می نشینم ولی دریغ از اینکه نسیم زیبا تر از من بود و
او به لطافت نسیم پیمان بست و بر این پیمان مرا تنها گذاشت و رفت...
و من هنوز در این هیاهوی آرامش سبزه ها مانده ام
و از ماندگاری ریشه هایم در خاک دویده اند و من نای
رستن ندارم من نای رسیدن به اورا ندارم من نمی توانم
همچو نسیم زیبا و لطیف دستان او را بنوازم
من نمی توانم با عطر وجود خود اورا دیوانه خود کنم و او ندانست و رفت...
و مرا شکست و من خورد شدم و ذرات وجود مرا ان عشوگر برایش
باز پس فرستادو او دریغ از کشیدن آهی برای از دست دادن من.
و من تمام شدم...

|