|
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم ! گله ای نیست گرهم گله ای هست ، دگرحوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هرلحظه جزاین دسته مرا مشغله ای نیست دیریست که ازخانه خرابان جهانم برسقف فرو ریخته ام ، چلچله ای نیست درحسرت دیدار تو آواره ترینم هرچند که تامنزل تو فاصله ای نیست
     
یه روز میشه که عاقبت از آسمون بیای به فرش به پام بیفتی و بگی با التماس منو ببخش اما دیگه پشیمونی فایده نداره واسه تو خیال نکن میبخشمت از هر جا اومدی برو تو غرق گریه ای و من مست غرور و انتقام پا میذارم رو قلب تو شکستن تورو میخوام دوست دارم که عشق من داغش بمونه رو دلت هر جا باشی سایه ی مرگ پر بکشه روی سرت تو ضجه میزنی و من بی اعتنا به گریه هات میخندم و بهت میگم تلافی اون بدی هات نمیدونی چه لذتی داره واسم جون کندنت روز خوش منه زیر خاک دیدنت
|