|
|
در این تاریکی شب ، کنار شعله سوزان شمع ، هنوز بیدارم و می نگارم ، نمی دا نم به خواب رفته ای یا با فکر و خیال من می جنگی !!! ولی اونچه که می دونم اینه که راحت به خواب رفته ای ومن رو مثل همیشه به دست تنهایی و جدایی سپردی !!! نمی دونم چرا امشب بیش از همیشه احساس دلتنگی می کنم ، دوست داشتم کنارت بودم ، برام حرف می زدی و منم بهت گوش می دادم ، ولی می دونم که تو هیچ وقت حوصله من و نداری ، شایدم هیچ وقت ، وقتش رو نداری !! خیلی وقته که دلم می خواد باهات حرف بزنم ولی حیف ..... می خوام دور از کنایه و پرده پوشی اعتراف کنم که من تو را نه فقط دوست دارم بلکه می پرستم. مهربانم !! دلم برا خیلی وقته که تنگ شده ، هیچ وقت تنهام نذار .....
|
|
نويسنده: علیرضا مورخ: جمعه 20 مهر1386 در ساعت: 17:49
|